خرید بک لینک

درباره سایت

 بهنوش دانلود

بهنوش دانلود.درآمد.کسب درآمد.بزرگترین فروشگاه اینترنتی.بزرگترین فروشگاه اینترنتی ایران.بزرگترین فروشگاه اینترنتی:موبایل و هدایای دیگر هدیه بگیرید , 1 , 0 , d , فروشگاه آنلاین , cloob , فروشگاه , 3 , نانسی عجرم , همراه با جدیدترین آپدیت ها , اخبار بانوان , کتاب کسب و کار اینترنتی , آموزش برنامه تمرینی به مدت 4 هفته با وزنه و بدون و , خرید اینترنتی , شیلا دانلود , حل انتگرال بصورت آنلاین , لینک باکس افزایش بازدید سروجهان , سیستم تبلیغات کلیکی و کسب درآمد ادزسنتر24 , درآمد اینترنتی , کسب درآمد اینترنتی , ::جایزه بگیرید:::گوشی موبایل::لپ تاب:::

امکانات وب

اشتراک گذارÛx8c صÙx81Øxadات اÛx8cÙx86 ساÛx8cت -->-->--> -->-->--> -->-->--> اÛx8cÙx86 صÙx81ØxadÙx87 را بÙx87 اشتراک بگذارÛx8cد Ùx81رÙx88شگاÙx87 Ø´Ûx8cÙx84ا
-->-->-->--> -->-->--> -->-->--> -->-->--> -->-->--> -->-->--> -->-->--> -->-->--> -->-->--> -->-->--> -->-->--> -->-->-->

Ø¢Ùx85ار ساÛx8cت

-->-->-->
-->-->--> âx9d¤ OOO lll AAA lll AAA âx9d¤
Ùx87Ùx85Ùx87 Ø®Ùx88Ø´Ú©Ùx84ا جات خاÙx84Ûx8cÙx87 Ù¾Ûx8cØ´ Ùx85ا.بÛx8cا Ùx85Ùx86تظرتÙx85 - **ooolllaaalllaaa** بÙx87Ùx86Ùx88Ø´ داÙx86Ùx84Ùx88د
-->-->--> -->-->--> -->-->--> -->-->-->

کد Ùx85تØxadرک کردÙx86 عÙx86Ùx88اÙx86 Ùx88ب

-->-->--> Future Google PR for xpango.nilooblog.com - 5.13 Future Google PR for xpango.nilooblog.com - 5.13 Future Google PR for xpango.nilooblog.com - 5.13

هو((همه به وقت آنجا ))نویسنده : احسان منصوریخانوار های محترمی که فرم مشخصات پر کرده اند و برایشان پیامک خوشه ها آمده توجه داشته باشند تا اطلاع بعدی طرح خوشه بندی سه گانه که در روزهای اخیر مطرح شده تا اطلاع ثانوی ملغی است .شنوندگان عزیز بعد از صحبت های وزیر محترم اقتصاد توجه شما را به گزارش شبانگاهی دعوت میکُ...توی سرم میرود و میچرخد و دوباره تکان می دهم سرم را تا بیرون بیاید . ساعتِ شبرنگِ سبز 20:23 را نشان میدهد . 7 دقیقه وقت دارم که برسم به اخبار . این اخبار شبانگاهی که درست نمیگه چه خبره اقلا شبکه دوئیّه رُکتر و صریحتر میگه . دنده عوض میشود . محکم دو دستی طوری که دو تا دستم یک لوزی درست کنند فرمان را می چسبم که از دستم در نرود . لااقل این ماشین از دستم در نرود بَسکه همه چیز توی این دو سه ساعت از دستم دررفته . ساعت هم درمیره این رادیو این خوشه ها و این شبانگاهی و اَه . لوزی را تنگ تر میکنم . سرم را جلو می آورم که تاری چشمهایم توی این چراغ های فسفری خراب نشود . سفیدهای لک لکی را که میخواهم از نیمه ی ماشین رد کنم صدای زانتیای سمت راستم درمیرود . سرش را 45 درجه میچرخاند و چشمهایش را 90 درجه تا خوب من را از سمت چپ شقیقه اش ببیند . تکان های بیست و یک درجه ای سر را که میبینم حواسم میرود روی عقربه که توی خیابان فرعی الهیه 80 تا میروم . کم میکنم و به سمت راست میکشم طوری که یک دوچرخه فاصله داشته باشم با جدول کتابی کنار خیابان . یک گلوله می آید شیشه را میشکند و درست میخورد توی شیار دوم از بالای سرم . اونجا که مو نداره . حواسم نیست. میخورد توی شیار دوم پیشانیم از بالا . کف دستم را محکم روی شیار دوم. برمیدارم . رنگی نشده اما هنوز صدای شکستن شیشه با گلوله ی ژ3 توی گوش سمت راستم زوزه میکشد . کنار کتابی خیابان صدای خط ترمزم را فقط خودم میشنوم . یا کسی توی خیابان نیست یا من نمیبینم . دومی قویتر است . شیشه سالم است هنوز انگار تازه از کمپانی درآمده و چسبانده اند به سمند . از خانه ی آبجی هم که آمدم بیرون . اون موقع هم ...***- به یوسف بگو بیاد میخوام برم ! نشسته بودم توی پذیرایی . میشد تکون خورد . آبجی هم درست سمت راستم جلوی اتاق خوابشان نشسته بود . لام تا کام حرف نمیزد . زل زده بود به چشمهای من . میدونست نمیتونم برم خودم در اتاق خواب رو بشکنم و دست یوسف رو بگیرم و ببرم . - تو که داری بدترش میکنی . امشب بمونه اینجا بدتره . دخترِ مردم رو بیچاره میکنه با اون چشمای وزغش . تو که نمیدونی من میدونم . چرا زل زدی به من برو برش دار بیارش با هم بریم ببینم چه خاکی توی سرم بریزم ؟ کلی اینور و اونور زنگ زدم که درش بیارم بیاد بچپه توی این خونه ؟ دوستِ دانشکده که سر از ... لا اله الا الله ...رفیقای 24 سال پیشم رو جلوم زنده کردن که این چیه درست کردی میفهمی آبجی ؟ حالا تو هی از این طرفداری کن . نمیدونی که چی میکشم . هزار هزار آدم درست کردم توی اون گروه تاریخ اونوقت این تاریخو آورده جلوی چشمام میفهمی؟ نمیفهمی که!میخواهم از پله ها پایین بروم کمکم میکند . سوار ماشین . همان موقع بود که به نظرم خمپاره اومد راست خورد روی سقف ماشین. گروپ سوراخش کرد و داغ خورد روی سرم . بعد توی سرم و بعد حفره 3/5 سانت در ½ سانت به عمق 4/1 سانت . همه رو گرد کردم که تونستم درست حدس بزنم آخه بعضی چیزها از دروازه رد نمیشه ولی از سوراخ سوزن رد میشه . این از همون شترها بود که درد نداشت. تا بصل النخاع را میسوزاند که از باز شدن لبهای آبجی سمت چپم توی شیشه میدیدم . چیزی میگوید اما معلوم نیست . مو... را میفهمیدم بعدش را نه . یوسف هم توی قاب در ظاهر میشود میدود و چیزی را نشان میدهد اما من روی 60 تنظیم کرده ام و فقط از سمت شمال شرق توی آینه عقب میبینم . دستم روی سرم رفته بود اما رنگی نشده بود ...*** ؟ سرد میشوم . بیخیال میشوم. با یک بوق حل میشود . W910نگاه می اندازم روی داشبورد .موبایل از زخم ها خبری نیست . تاری چشمها آنقدر کم شده که بتوانم بلوک را پیدا کنم و جلوی مجتمع پارک کنم . منتظر میمانم . 4 دقیقه بیشتر شده که بوق زده ام . چرا پس نمیاد این هانیه ؟ هشت و سی و چهار دقیقه . اَه . اخبار داره به نصف میرسه . بوق را ممتد میکنم . سمت راست بیست متر آن طرف تر در درازای بلوک کسی رد نمیشود . تهِ دویست متری روبرو هم خبری نیست .توی این تاریکی عقب هم قوز بالا قوز . هشت و سی و هفت . مگر این ساعت دیجیتال یاری کنه . منتها الیه بلوک های سمت راست سایه ی دو نفر را میتوانم ببینم. روشن میکنم می روم سمتشان یکی کوتاه تره انگار زنِ . آن یکی کمی بلند تر . مردِ . از پشت نزدیکشان میروم مماس نگه میدارم . شیشه ی سمت راست جلو را میدهم پایین . جوان سرش را پایین می آورد نگاهم فقط به تیغه ی ریشی می افتد زیر لب پایینش . میخواهم سلا ... . کج میکند و همراه زن میدود . دست زن کشیده میشود و نگاه به عقب . پلاستیک سفید پشت سر مرد توی باد خش خش میکند و میرود توی پارکینگ یکی از بلوک ها . دست به سر و رویم میکشم و برانداز میکنم توی آینه . رنگی ندارم مثل همیشه فقط یک کمی ریش هایم بلند شده شاید 3 میل . همین . دور میزنم از چپ و دوباره می آیم سر جای اولم جلوی مجتمع و ردیف زنگها چشمک میزند . بوق را چهار بار دیگر . صدای قلبم را از گوشهایم میشنوم . 49 دقیقه را هم رد کرده است این دیجیتال . گاز را میگیرم به سمت اول خیابان . موبایل به دست هفده هجده ساله دارد می آید . نزدیک .- حال داد ؟ خداییش جانِ اسی خوب بود ؟ راستشو میگی دیگه ؟ دوباره عقب می افتم نمیشنوم . نزدیکتر .- یعنی من از قبلیا بیشتر بهِت حال دادم ؟ منتظر جواب آن طرف خط نمیشوم .- آقا پسر !آقا آقا پسر !به راست میچرخد . شیشه پایین است .- ببین الان بهت زنگ میزنم . - چیه ؟- سلام - بله چیزی میخواستی ؟- نه میشه یه لحظه گوشیت رو به من بدی زنگ بزنم . یک کار فوری دارم .موبایل زنگ میخورد .- آره . نه مزاحم بود نمیدونم چی میخواست خب جونِ اسی فردام میای؟به سمت مجتمع میروم ساعت از 9 گذشته . دستم را 5 ثانیه روی بوق میگذارم . حس میکنم گَرِگور را توی مسخ . سرم را می آورم بیرون . کسی از طبقه 12 سرش را بیرون می آورد . صدایم خِس خِس میکند . دوباره سرش را میبرد داخل . ***- خب آقا اینم زنگ . قابل نداره ها مهمون ما باش . دستش را می آورد جلو. تای آرنج جای زخم است . دو تا پنج تومنی را میگذارم کف دستش . میچرخد که برود . زیر لوله ی گوشهایش هم . هانیه در را که باز میکند باز هم صدا هارا نمیشنوم. لبهاش باز و بسته میشود. صندلی را از سقف می آورد پایین درِ ماشین را باز میکند و زیر بغلهایم را میگیرد . آرنج زخمی که به بلوک آخری میرسد تانک بعثی از روی خاکریز لوله اش را رد میکند . درست صد متری سمت راستم . ورودی مجتمع هانیه تقلا میکند که روی صندلی بنشینم . نمینشینم . فشاری میدهد همه ی بدنم را . به راست چرخیده ام زل زده ام به تانکی که از بلوک آخر دارد لوله اش را پایین می آورد و به سمت مجتمع . لوله که پایین می آید ...18/11/89 ساعت 2 بامداد

برچسب: نویسنده: بهنوش دانلود تاريخ: چهارشنبه 6 ارديبهشت 1391 ساعت: 3:22

صفحه بندی