سه با سه
۱- ما
سه با سه چه فرقی میکند ؟ما اگر باشیم می گوییم هیچی . ولی فرق می کند . اصلا توفیر خاک با خاک بود که اون گور به گور شده را انداخت به جان ما که سجده نمیکنم الا و بالله . قصه آدم حوا نمیگویم که . اصلا سه با سه ، چهار با چهار چه فرقی می کند . خانه ی من با خیابان ها چه فرقی می کند .؟
۲-من
میدود دنبالم .
- کجا میری خانوم ؟کارت ملّیتون .
سرم را برمیگردانم سمت باجه . گوشه ی چشمهای درشتش کمی التماس هست . هفت قدمی برمی گردم تا کارت ملی را بردارم . در ، خودکار باز میشود . شالم را سفت میپیچانم دور گردن لختم . سوز تا زیر گوشهایم میرسد و جای یحیا می بوسدم . پله ها را یکی یکی تق تق می کنم . تا سرِ خیابان راهی نیست اندازه عرض خیابان . رد که می شوم اولین ماشین روی ترمز میزند و سرش را کمی پاییینتر می گیرد که خوب ببیندم . سرم را خم میکنم . شیشه پنج سانتی پایین است . به راست چرخیده راننده .
- سه راه؟
با سوال جوابم را میدهد : کدوم سه راه ؟
- افسریه . پادگان .
سرش را رو به جلو میگیرد و پاهایش روی گاز کمی عقب جلو می شود . عقب را که نگاه می کند می گوید : سه و پونصد .
- اذیتتون که نمیکنه ؟
برمیگردد عقب حرفی نمی زند . اسی را بین دو انگشت وسطی و نشانه اینور و آنور می کنم . نزدیکِ تهِ سیگار توی دستم است و وقتی برمیگردد رنگی میرود سی سانتی صورتم . چشم هایش هرچند دقیقه توی آینه را برانداز میکنند . آماده ی حرف زدند که نگاهم را می اندازم بیرون به کوههایی که معلوم نیست حرکت میکنند یا ایستاده اند یا من ایستاده ام .
***
- وایسادی ؟ بشین دیگه !
کنار جوی آب روی بلوک های سیمانی پشت این شرکت نفت با دو تا ایستک هندوانه . برمیگردم سمت یحیا .
- زود رنجی ها !
- یحیا!!!!!
***
- چیزی گفتی آبجی ؟
- نه ! نه! با خودم بودم .
هزار و پونصد را که برمیگرداند منتظر میشوم گازش را بگیرد . جلوی این در بزرگ آهنی تنها چیزی که دیده نمی شود زن است . قییژ را می شنوم . پشت سرم را نگاه میکنم . پیکان برمیگردد. نیم تنه اش را که از من رد میکند راننده سرش را می آورد سمت شاگرد : خانوم این کیفت رو بی زحمت بردار از صندلی عقب !
درست سی و نه دقیقه است . تهِ اسی ها 9 تاست که افتاده جلوی پایم . به سمت اتاقک پنجره میپیچم .
- جناب سروان مطمئنید صدا زدید ؟ مطمئنید میتونه الان بیاد ؟
سرباز کلاه قرمزش را تکان میدهد و چشم های سرخش را به طرفم نشاه میرود :
- آره خانوم حتما پستی چیزی به تورش خورده یا تنبیه شده و الا می اومد .
پستش را که عوض میکند مطمئن میشوم نمی آید . دستم را به صورتم می کشم و خشک می کنم . اسی ها از بیست رد شده اند . تلفن را برمیدارم که بگیرم 0938. مشترک اِم تی انِ مورد نظر شما دستگاه تلفن همراه خود را خاموش کر... قرمز را فشار می دهم . پیکان منتظر است انگار .
۳-تو
- حواست باشه بگیرن ازت ولت نمی کنن ها !!
- نترس خیالت تخت کی این فسقلی رو میبینه ؟
- از من گفتن بود دااش!
ساعت موبایلم از 4 رد شده . آزاد که هستیم می آیم پشت آسایشگاه . اسی را از جیبم در می آورم و موبایل را ویبره می گذارم اون جیبم . دود اول که می رود پایین . اول . اول .اول می آید توی ذهنم . اصلش هر چی قشنگی هست توی همین اول هست . یادت هست توی کارگاه داستان نویسی . استاد از مهارت و خلاقیت می گفت . آن مار دراز را کشید و یک جایش را ضربدر زد که یعنی باید گره داستان را حواستان باشد . گره ، اول و آخر و وسط فرقی ندارد . بعضی گره ها اول داستانند بعضی وسط و بعضی آخر . یادت هست کارگاه که تمام شد آمدی و گره زدی دلت را به این دل لامصّب که باید با سیگار اسی پرش کنم از یاد تو . اصلش یادت هست چشمهای درشتت را که رنگهایش تا به تا بود و هرکدام یک رنگی داشت . آن موقع نفهمیدم . فقط وقتی فهمیدم که ایستک هندوانه ای می خوردیم . کارگاه که تمام شد پیرهن روشن تنت بود خط خطی عمودی . یکی از بچه ها معرفیت کرد و تو ساکت بودی . ساکت ساکت . سیزده بدر 89 که رفتیم بیرون تو چشمهایت فرق کرد . شانزده فروردین بود که اس ام اس دادی دوستم داری . اصلش قاطی شد همه چیز . وِلکُن پریا !!! سرم را میخواهم به سمت بالا بیاورم . ستوان شمسی را از پوتین هایش هم می شود شناخت . سرم که بالا می آید فقط لب های باز و بسته شده اش را می توانم ببینم . پادگان دور سرم میچرخد . وقتی به خودم می آیم که درِ انفرادی قفل میشود . بیست تا از اسی هایم را گرفته اند و 0938 را . آخرین ربط من به تو .
- سه ساعت انفرادی گرفتی؟
۴-او
هر کی هر کی نیست که هر کی سرش را بیندازد پایین و نظم را به هم بزند . بگذار ببینم چه می شود . یحیا دارد می آید بیرون . ساعت 4:30. این هم پریا . 4:45 فرمانده دارد می آید . وارد که می شود نگاه خاص به یحیا می اندازد . می گردنش . پریا التماس می کند . ایستک هندوانه ها ترق ترق می کنند توی کیفش . یحیا را می برند .
- سه روز انفرادی . گرفتی ؟
نه نه اینجوری درست نیست . عوضش کنید . بروید به دل ستوان شمسی بیندازید برود پشت آسایشگاه که کار به سه روز نکشد . هر کی هر کی نیست که .
18/11/89
2 بامداد
برچسب:
نویسنده: بهنوش دانلود
تاريخ: چهارشنبه
6 ارديبهشت
1391 ساعت: 3:22