خرید بک لینک

درباره سایت

 بهنوش دانلود

بهنوش دانلود.درآمد.کسب درآمد.بزرگترین فروشگاه اینترنتی.بزرگترین فروشگاه اینترنتی ایران.بزرگترین فروشگاه اینترنتی:موبایل و هدایای دیگر هدیه بگیرید , 1 , 0 , d , فروشگاه آنلاین , cloob , فروشگاه , 3 , نانسی عجرم , همراه با جدیدترین آپدیت ها , اخبار بانوان , کتاب کسب و کار اینترنتی , آموزش برنامه تمرینی به مدت 4 هفته با وزنه و بدون و , خرید اینترنتی , شیلا دانلود , حل انتگرال بصورت آنلاین , لینک باکس افزایش بازدید سروجهان , سیستم تبلیغات کلیکی و کسب درآمد ادزسنتر24 , درآمد اینترنتی , کسب درآمد اینترنتی , ::جایزه بگیرید:::گوشی موبایل::لپ تاب:::

امکانات وب

اشتراک گذارÛx8c صÙx81Øxadات اÛx8cÙx86 ساÛx8cت -->-->--> -->-->--> -->-->--> اÛx8cÙx86 صÙx81ØxadÙx87 را بÙx87 اشتراک بگذارÛx8cد Ùx81رÙx88شگاÙx87 Ø´Ûx8cÙx84ا
-->-->-->--> -->-->--> -->-->--> -->-->--> -->-->--> -->-->--> -->-->--> -->-->--> -->-->--> -->-->--> -->-->--> -->-->-->

Ø¢Ùx85ار ساÛx8cت

-->-->-->
-->-->--> âx9d¤ OOO lll AAA lll AAA âx9d¤
Ùx87Ùx85Ùx87 Ø®Ùx88Ø´Ú©Ùx84ا جات خاÙx84Ûx8cÙx87 Ù¾Ûx8cØ´ Ùx85ا.بÛx8cا Ùx85Ùx86تظرتÙx85 - **ooolllaaalllaaa** بÙx87Ùx86Ùx88Ø´ داÙx86Ùx84Ùx88د
-->-->--> -->-->--> -->-->--> -->-->-->

کد Ùx85تØxadرک کردÙx86 عÙx86Ùx88اÙx86 Ùx88ب

-->-->--> Future Google PR for xpango.nilooblog.com - 5.13 Future Google PR for xpango.nilooblog.com - 5.13 Future Google PR for xpango.nilooblog.com - 5.13

هو الحبیب

نازنین

نازنین چرخی زد و دستش تو دستم افتاد بهم گفت اینقده ناز کردی و ناز کردم آخرش نازنین شدی ها !

هم میخواستم هم نمیخواستم . چند لحظه بیشتر با آغوشش فاصله نداشتم ...

تا چند غلت بزنم باز صدای مامان بلند شده بود :

- پسر مگه تو مدرسه نداری ؟ چرا از دیشب تا حالا سیم تلفن رو از سیستم جدا نکردی ؟ من رفتم . نخوابی ها .

دستم بی حس شده بود . یک نگاه به دستم انداختم و از زیر سرم بیرون آوردم . ساعت از 7 گذشته بود . آب به سر وصورت نزده موهای طلایی را شانه زدم . هنوز احسان توی آینه را خوب برانداز نکرده بودم که یاد خواب نازنین دیشب افتادم . اگر اگر ادامه پیدا می کرد ...

موبایلم دینگ دینگ احسان توی آینه را به خودش آورد . smsنازنین بود :

- صبح بخیر احسان من . دیشب خوابت رو دیدم . شرط داره یه نگاه یه خواب . فعلا .

از خانه زدم بیرون . ساعت از هفت و سی گذشته بود . سرم را بالای بالا گرفته بودم نه اینکه کار امروزم باشه نه بابا احسانی گفتن بچه خوشکل محلی مدرسه ای شهری گفتن .

کوچه پر از ساختمان چند طبقه را بیرون زدم . سر کوجه مثل جنگ برگشته ها ایستاده بود . من را که دید چشمهایش برقی زد و با غرغر زیر لب گفت :

- شد یه دفه سر وقت بیای ؟ مگه من آدم نیستم ؟ دست از سر این ناهمجنسا بردار که شب راحت بخوابی مگه ما آدم نیستیم با id ما چت کنی ؟

با دست محکم به سرش زدم و تا دستش به طرف سرش رفت یکی هم حواله شکمش . پشیمون شده نشده کیف را حوالم کرد . جا خالی که دادم باز همان سیاست همیشگی ساعت را نشانش دادم . بچه مثبت کلاس تازه فهمید دیر شده . سریع گفت :

- احسان بجنب دیگه .

فاصله ده دقیقه ای تا مدرسه را با فرهاد هفت هشت دقیقه ای رفتیم . مگر این ناهمجنسها می گذاشتند تا سرمان به کار خودمان باشد . چشمهای مختلف را رد کردیم . دلم مثل سیر و سرکه جوشیدن گرفت . لا مصب دل نیست وله . هر چه می خواهم بی خیال بشوم نمیشود که نمیشود . از چند ده متری نرسیده به کوچه چشمهایم را بسته بودم که نکند چشمم به آن اتفاق هر روزی بیفتد . فرهاد که متوجه شده بود شروع کرد به اذیت کردن :

- می بینم که بچه زرنگ مدرسه کم آورده . نگاه کن دیگه چیه هنوز تو کفش موندی ؟

یک چشمم را می بستم اون یکی چشمم باز می شد .اون یکی را می بستم این یکی باز می شد . طاقت نیاوردم مثل همیشه نگاه حریصم متوجه پیرمرد شد با اون چشمای عسلی ریز و عصای چوبی کهنه که دستانش را روی اون گذاشته بود و تکیه به دیوار نشسته برسکوی کوچکی خیره تابلوی زهوار در رفته اسم کوچه را نگاه می کرد :

ایزدپناه

اوایل فکر می کردم یارو دیوانه است . اما بعدها فهمیدم نه

من که چیزی نمی فهمیدم فقط این را می فهمیدم که نگاه خیلی ها رویم سنگینی میکند الا نگاه این پیرمرد .آخه اون تابلوی لعنتی چی داشت ؟

فرهاد داد زد :

هی مگه مدرسه نداری ؟باز که کار هر روزت شروع شد .

دو سه بار از جلویش رد شدم . مردمک عسلیش تکان نخورد . اما هر بار که باد تابلو را تکان می داد برقی توی چشمهایش می درخشید. همین من را کفری تر می کرد .

نمی دانم چطور سه زنگ را رد کردم . زنگ آخر که خورد به امید یک نگاه بیرون زدم . فرهاد دنبالم دوید :

- بابا یک کمی یواش تر نه به بی حالی توی کلاس نه به این عجله . صبر کن جواب این مسئله رو بنویسم و الّا حسابان بی حسابان ها

کیفم را روی دوشم انداختم و کلاس 303 را با یک جست کنار زدم . مثل یک آدم برایم میماند . آخ چی می شد اگر این کلاس و مدرسه و همه را delete می کردم می رفت پی کارش . نگاه دیشب نازنین توی چشمهام قفل شده بود :

- آخرش نازنین شدی ها .

به دستهام نگاه کردم گرم گرم بود . یک لحظه فکر کردم هنوز دستهای نازنین توی دستهام گره خورده . متوجه شدم روی شوفاژ نشستم و دستم روی شوفاژ زیاد مونده .

داد زدم :

- زود باش فرهاد رفتم ها .

ناظم از یک کلاس دیگر بیرون آمد و چشم غره ای رفت و رفت .

سرم را پایین انداختم و دو تا فحش آبدار به فرهاد دادم . راه که افتادم دلم باز پر از غوغا شد. غوغا وغوغا و اَه خسته شدم . نمی دانم چه مرگم شده . فرهاد می گوید من می دانم تو عقده ای شده ای دوست داری همه مثل کوچه و خیابان نگاهشان روی تو سنگین باشد . خودم هم نمی دانم چطور این اتفاق هر روزه از وقتی به این مدرسه آمده ام می افتد .بارها سعی کرده ام مدرسه ام را عوض کنم اما باز پشیمان شده ام .

راهروها تمام نشده فرهاد از پشت می رسد و پا به پای من از حیاط رد می شویم . نگهبان جدید با چشمان غضب آلود و سبیل های از بناگوش در آمده ناراحت است که چرا دیر از مدرسه می رویم .

خدایا باز هم همان کوچه و باز هم سر کوچه و پیرمرد چشم عسلی با آن کت و شلوار کهنه و عصای کذایی . عادت کرده ام صدای قلبم را با قدم هایم در کوچه هماهنگ ببینم . تالاپ تولوپ تالاپ تولوپ

فرهاد هم عادت کرده است فکر کنم پیرمرد هم ...نمی دانم با آن چشم های عسلی به دنبال چیست و این چند سال انتظار کدام منتظَر را می کشد. آه که چقدر دوست دارم آن محبوب این پیرمرد چشم عسلی را پیدا کنم . ببینم نازنینش کیست که اینگونه ناز می کند . فکرم به تابلوی آبی با خط سفید می افتد که زار و نزار روی آن " مجید ایزدپناه " نقش بسته است .زنگ زدگی تابلو آن را ناخوانا کرده است . من هم به مدد چند سال نگاه به آن می توانم بخوانمش . به یاد دیشب می افتم ...

نازنین چرخی زد و ...آخرش نازنین شدی ها .

نه نه یاد پدر می افتم که غروب کت و شلوارش را که در آورد غرغر بلندی کرد و زیر لب حرفی زد . مامان از آشپزخانه پرسید :

- چی شده علیرضا ؟

علیرضا ایرانمنش شهردار شهر گفت :

- هیچی

مامان باز پرسید :

- هیچی اینهمه غرغر داره ؟

- زن چقدر سوال می کنی ؟

- یه سوال که بیشتر نپرسیدم آقا.

- گیر دادن چرا می خواید تابلوی کوچه ها که به اسم شهیداست عوض کنید و شماره بگذارید .

- کیا؟

- چمدونم گیریا . فشاریا . خشکه مقدسا

- تو چی گفتی ؟

- گفتم با بزرگ شدن و شلوغ شدن شهر آدرس پیدا کردن با اسم مشکله برای راحتی کار باید شماره گذاری کرد شهدا هم راضی به زحمت مردم نیستن هستن ؟

- چی بگم والّا صلاح کار خویش خسروان دانند.

- آخه مگه این شهر مال منه که این مصرع رو اینجا میخونی ؟ یه مشت دهه شصتی ما رو دوره کردن .

پدر دهه شصتی را با کج کردن لب و دهنش تلفظ کرد . سراغ رسیور که می رفت ادامه داد:

اینا به کنار فردا ظهر می خوان چند تا شهید رو توی خیابون تشییع کنن یکی نیست بگه عوض این کارها بیاید دو تا فرهنگسرا درست کنید دو تا کلاس درست و حسابی بگذارید فرهنگ یاد ملت بدید مسلمون درست و حسابی تربیت کنید مثل احسان من .

ناز و کرشمه ی نازنین از جلو چشمهایم دور نمی شد خواب هر شبم و واقعیت هر روزم بود :

نازنین چرخی زدو آخرش نازنین شدی ها .

- آره مثل احسان من ، با فرهنگ بافرهنگ . حالا هی ترافیک درست می کنن و باز صداشون درمیاد که شما خیابون درست و حسابی درست نکردی که بتونیم شهدامون رو تشییع کنیم . خیابونهاتون ظرفیت شهدای ما رو نداره .

بابا دو سه تا کانال را که عوض کرد روی یک کانال نیمه سکسی توقف کرد . یکدفعه حواسش به من افتاد و کانال را عوض کرد . غر زد :

پس کو این نوشابه ی کوکای ما زن ؟

خاطره درستی از شهدا نداشتم . چی میگم خاطره چیه ؟ نمی فهمیدم شهید یعنی چی ؟ بابام که سربازیش پشت جبهه بوده . توی جنگ هم فوق لیسانس گرفته و از رفقایش جلو زده هم چیز درست و حسابی از شهید نمیگه . ولش کن اصلا به من چه؟ فقط نازنین و خواب نازنین .

همه ی دخترها یک طرف و نازنین هم یک طرف . از قشنگی هیچی کم نداشت اصلا به همین خاطر هم چند ماهی بود که غیر از اون خوابی نداشتم نه اینکه بخواهم فکر ازدواج باشم نه در حد گرل فرند بودیم .

به سر کوچه که نزدیک شدم تالاپ تولوپ ها کم شد . داشتم شاخ در می آوردم . توی این سه سال این اولین باری بود که دیگر تپش قلبم را نزدیک یرمرد تابلوی سر کوچه نمی شنیدم . پاهایم سست شد فرهاد بی اختیار داد زد :

اونجا رو ببین !

پیرمرد را نگاه کردم تغییر خاصی نکرده بود . چشمم بی اختیار رد نگاه او را گرفت .جرات نگاه به چشمان عسلی او را که الان به نم نشسنه بود را بیشتر از این نداشتم . فرهاد هی میزد به پشتم :

- پسر نگاه کن پسر نگاه کن کوچه مدرسه داره بدون اسم میشه !

رد نگاه پیرمرد به تابلو رسید . کارگر های شهرداری مثل مور و ملخ تابلوها را می کندند . الان به تابلوی مجید ایزدپناه رسیده بودند . پیرمرد نیم خیز شد .کارگر دور تابلو را که کند تابلو صدایی داد ومیله اش هم لرزید . دلم ، دستان پیرمرد ، پایه های تابلو لرزید . دو سه کارگر با هم تابلو را به زیر کشیدند. تابلو به آرامی پایین آمد . ریشه سیمانی اش سنگین بود . تابلو با سر به زمین خورد و شهید ایزد پناه بود که مچاله میشد و خرده های رنگ از سمت سرخشان به زمین می ریختند . اطراف تابلو سرخ سرخ شده بود و ایزد پناه بود که ناپدید می شد . نگاهم به چشمان پیرمرد قفل شد . پیرمرد نیم خیز تا آخرین لحظات له شدن تابلو به آن خیره نگاه می کرد . غمناکی چشمان عسلی من را هم میخکوب کرده بود . بهت از چشمان فرهاد هم پیدا بود . تابلو که کاملا له شد دوباره به پیرمرد نگاه کردم . چشمانش به جای دیگری خیره بود . یعنی این سه سال اشتباه دیده بودم . اون همین الان تا آخرین لحظات به دنبال ایزدپناه خیره به تابلو بود . دقت کردم که کارگران را نگاه می کند دیدم نه . کارگران بی خیال ، تابلوی جدید با شماره را نصب می کردند و پا بر براده های سرخ ایزدپناه گذاشته بودند و لگدمال می کردند.

خاور مدل پایینی عقب عقب وارد کوچه شد و تابلوی ایزدپناه که الان دیگر ایزدپناه نبود ناپدید شد .

خاور دهه شصتی رفت و تابلو هم رفت .

یاد پدر افتادم : یه عده دهه شصتی ما رو دوره کردن .

همه کارگرها سراغ کوچه بعدی رفتند . اما پیرمرد همچنان جایی را نگاه می کرد . تابلوی جدیدی نبود . جایی دور بود. فرهاد هم درد من را گرفته بود . پاهایم دیگر طاقت ایستادن نداشت . قلبم شروع به تالاپ تولوپ کرد . گوشهایم کرخت شد . دستهایم مور مور می کرد. الان دیگر مطمئنم اتفاقی از این سخت تر می افتد. فرهاد هم حالش از من بهتر نبود اما فرق داشتیم .

پیرمرد دارد تمام قد می ایستد. چشمهایش بیش از حد باز شده . مردمک عسلیش کاملا پیداست . عصا را تکان می دهد و قدم برمی دارد . اولین بار است که راه رفتنش را می بینم . اما چشمانش از دوردست تکان نمی خورد . پاهایم را به حرکت در می آورم و عمق جایی را که پیرمرد نگاه می کند نگاه می کنم . کامیونی در حال آمدن است اما پرچم های ایران آن هم نه یکی نه دو تا چندین پرچم روی کفی کامیون است . دقت می کنم انگاری تابوت است . این همه مرده کجا بوده ؟ نکنه زلزله ای آتش سوزی چیزی شده بی خبریم ؟

فرهاد می گوید :

- بابا اینا که جنازه های شهداست که امروز قرار بوده تشییع کنن بیا بریم علاف شدیم .

پیرمرد پشت به ما گامهایش سریعتر می شود . چشمش از کفی برداشته نمی شود . فرهاد اصرار می کند به سمت خانه برویم . صدای قلبم بیشتر و بیشتر شنیده می شود . موبایلم دینگ دینگی می کند . نگاه می کنم sms نازنین است . نوشته اینور رو نگاه کن !

خدای من نازنین از کجا پیدایش شد.

دوباره یادم می آید :

نازنین چرخی زد و دستش ...

از دور به من چشمک می زند با اون مانتوی آبی کم رنگ و کیف دوشی که به دوشش انداخته بود . ابروهای کمانی و لبهای غنچه ای و چشمانی رنگی . بی تاب می شوم . فرهاد کمتر اصرار می کند . پاهایم به سمت نازنین می چرخد . لبخند نازنین لبخند من را هم به دنبال خودش می آورد . چند قدمی بیشتر با نازنین فاصله ندارم . دستانش از جیب هایش بیرون زده اند و منتظرند ... یکی فریاد می زند . می چرخم . مغازه دار سر کوچه است :

حاج آقا حاج آقا ایزدپناه کجا؟

کجا کجا کجا کجا کجا کجا

گوشم پر از فریاد می شود . چشمم به کفی می افتد . به پرچم سه رنگ ایران . به پیرمردی که به سمت چیزی می رود به چشمان عسلیش که سه سال است حداقل من با آن در تب و تاب بوده ام . هراسان می شوم . تمام بدنم داغ شده . نازنین گنگ می ماند و قدم هایم از او دور می شود .

یک قدم دو قدم سه قدم چهار قدم پنج قدم ...شصت قدم

کنار پیرمرد می رسم .دستش بر تابوتی است و چشمانش هم . کنار تابوت نوشته :

شهید مجید ایزدپناه

اولین بار است نمی دانم چرا فکر می کنم عزیزی را از دست داده ام . کارت دعوتم در قلبم تالاپ تولوپ می کند . sms می آید delete می کنم هم sms را و هم نام تماس را .

دیگر پیرمرد را ندیدم .

هر شب خواب تابلوی له شده را می بینم :

آخرش نازنین شدی ها ...

برچسب: نویسنده: بهنوش دانلود تاريخ: چهارشنبه 6 ارديبهشت 1391 ساعت: 3:22

صفحه بندی