خرید بک لینک

درباره سایت

 بهنوش دانلود

بهنوش دانلود.درآمد.کسب درآمد.بزرگترین فروشگاه اینترنتی.بزرگترین فروشگاه اینترنتی ایران.بزرگترین فروشگاه اینترنتی:موبایل و هدایای دیگر هدیه بگیرید , 1 , 0 , d , فروشگاه آنلاین , cloob , فروشگاه , 3 , نانسی عجرم , همراه با جدیدترین آپدیت ها , اخبار بانوان , کتاب کسب و کار اینترنتی , آموزش برنامه تمرینی به مدت 4 هفته با وزنه و بدون و , خرید اینترنتی , شیلا دانلود , حل انتگرال بصورت آنلاین , لینک باکس افزایش بازدید سروجهان , سیستم تبلیغات کلیکی و کسب درآمد ادزسنتر24 , درآمد اینترنتی , کسب درآمد اینترنتی , ::جایزه بگیرید:::گوشی موبایل::لپ تاب:::

امکانات وب

اشتراک گذارÛx8c صÙx81Øxadات اÛx8cÙx86 ساÛx8cت -->-->--> -->-->--> -->-->--> اÛx8cÙx86 صÙx81ØxadÙx87 را بÙx87 اشتراک بگذارÛx8cد Ùx81رÙx88شگاÙx87 Ø´Ûx8cÙx84ا
-->-->-->--> -->-->--> -->-->--> -->-->--> -->-->--> -->-->--> -->-->--> -->-->--> -->-->--> -->-->--> -->-->--> -->-->-->

Ø¢Ùx85ار ساÛx8cت

-->-->-->
-->-->--> âx9d¤ OOO lll AAA lll AAA âx9d¤
Ùx87Ùx85Ùx87 Ø®Ùx88Ø´Ú©Ùx84ا جات خاÙx84Ûx8cÙx87 Ù¾Ûx8cØ´ Ùx85ا.بÛx8cا Ùx85Ùx86تظرتÙx85 - **ooolllaaalllaaa** بÙx87Ùx86Ùx88Ø´ داÙx86Ùx84Ùx88د
-->-->--> -->-->--> -->-->--> -->-->-->

کد Ùx85تØxadرک کردÙx86 عÙx86Ùx88اÙx86 Ùx88ب

-->-->--> Future Google PR for xpango.nilooblog.com - 5.13 Future Google PR for xpango.nilooblog.com - 5.13 Future Google PR for xpango.nilooblog.com - 5.13

خلاصه داستان

امیر زندی(محمدرضا فروتن)که مدیریت بخشی از یک شرکت تولید بستنی را بر عهده دارد،با همسرش سیمین(مهتاب کرامتی) که یک روانپزشک است،زندگی مشترک ناموفقی دارد.سیمین بیشتر به بیمارانش توجه دارد و از ترس معلولیت و عیب های ژنتیکی،علاقه ای به داشتن فرزند هم ندارد.داستان از شبی آغاز میشود که امیر پس از مشاجره با همسرش به خلوت محل کار خود پناه آورده.در راه بازگشت و به علت بی احتیاطی در رانندگی،باعث شکستن دوربین دختری میشود. دختر که ندا(نیوشا ضیغمی) نام دارد، به اتفاق برادر روان پریش خود بهرام(حامد بهداد) است و بوق یک کامیون باعث حمله ی عصبی بهرام می شود.امیر آنها را به بیمارستان میرساند و همین آغاز آشنایی او با ندا است که به رابطه ی عاطفی هم تبدیل می شود.با ادامه ارتباط و تماس مکرر آن دو با موبایل و تغییر رفتار امیر،سیمین مشکوک می شود و سرانجام می فهمد امیر دلباخته ی زن دیگری است.از سویی امیر،بدون آن که نسبت خود را بگوید،همسرش را به عنوان یک روان پزشک حاذق جهت درمان بهرام معرفی می کند.بهرام رابطه ی پذیرنده ای با معالجه ی خود برقرار می کن و ندا هم تصادفأ می فهمد که او همسر امیر است.سیمین تلاش میکند زندگی مشترک خود را حفظ کند و برای شروع،شام مفصلی تدارک میبیند،با توجه به این نکته که میداند امیر از اصرار او برای غذای سبک و عمدتا گیاهی به شدت دلخور است.امیر به این تغییر او اعتنا نمیکند.سیمین به سراغ ندا میرود تا او را قانع کند که از زندگیشان بیرون برود،اما ندا می گوشد امیر علاقه ای به ادامه ی زندگی با تو ندارد.بهرام هم مثل امیر عاشق سرعت است.او چند سال قبلا نامزدش را که عاشقش بوده به علت خطا در رانندگی از دست داده و احساس گناه میکند و خود را قاتل میداند. از سویی خانواده اش به علت دل باختگی پدرشان به زن دیگری متلاشی شده و مادرشان هم مرده است.او و ندا با مادر بزرگشان زندگی می کنند و یک کارگاه عکاسی و طراحی دارند.ندا این روزها مضغول راه اندازی نخستین نمایشگاه عکس خود با نام «حس پنهان» نیز هست.امیر به رابطه ی امیر با خواهرش حسادت میکند و پس از آنکه می فهمد او متاهل است و ندا گردنبند مادرشان را به او بخشیده،این حس به نفرت بدل میشود.ندا به بهرام درگیر میشود و رابطه با امیر را حق خود و بخشی از آینده اش میداند،اما فردایش از پاسخ مثبت به پیشنهاد ازدواج امیر امتناع میکند.در روز افتتاح نمایشگاه،امیر برخلاف میل ندا سرمیرسد وبه خواسته ی اوبرای بازگشتن توجه نمی کند.بهرام می فهمد وبرمی آشوبد. پس از مشاجره ی افشاگرانه او،در موقعیتی به امیر حمله میکن تا از بلندی به پایین پرتش کند.امیر خود را کنار میکشد و بهرام به پایین پرت میشود و میمیرد.امیر به عادت همیشه ی اوقات بحرانی،به بیایان پناه می برد تا با رانندگی با سرعت بالا در بیابان،خود را تخلیه کند.بعد او را بر تخت بیمارستان میبینیم که سیمین به عیادتش آمده.در آخرین سکانس،سیمین بر سر مزار بهرام میرود که ندا هم آنجا نشسته است.

نقد فیلم حس پنهان

تهیه کننده حس پنهان توانسته بود یک شرکت تولید بستنی را برای مشارکت در تولید فیلم قانع کند،اما ظاهرا مکلف شده سنگ تمام بگذارد و در نسخه جشنواره ای شاهد دافعه آمیز ترین نوع تبلیغات بودیم.واکنش به شدت منفی تماشاگران و منتقدان نشان داد که هرگونه افراطی می تواند به ضد خوش تبدیل شود.آن حجم تبلیغ به هجوم بدل شد که فیلم و بستنی را با هم له کرد.خوشبختانه در نسخه ی فعلی،اوضاع از این لحاظ به مراتب بهتر شده و جز یک بار عبور اضافه کامیون حمل بستنی،سه مورد باقی مانده بر سر کار آوار نشده است.بازی ظریفی ست که از آن سوی بام نیفتیم و گل درشت شدن تبلیغات به نفع هیچ کدام از دو طرف ماجرا نیست.برای چندمین بار،دختری با کفشهای کتانی و نان،عشق و موتورهزار را مثال میزنیم که در این حیطه هوشمندانه عمل کردند و برای کفش البرز و موتور نیرو محرکه تبلیغ خوبی شد.اگر در حس پنهان هم مانند دو اثر یادشده،نام بستنی را نمی دیدیم و فقط به تیتراژ بسنده می شد،تبلیغ غیر مستقیم بهتری از آب در می آمد،در داستانی که شخصیت اصلی مرد آن مدیریت بخشی از یک شرکت بستنی سازی دارد.

زن و شوهر جوان فیلم،زندگی مشترک خوبی ندارند.مرد به زن دیگری دل می بازد و زن اول می فهمد و...این درام سه ضلعی را چند بار دیده اید و شنیده اید؟این قابل درک است که مثلث عشقی همچنان یکی از جذاب ترین درام هاست اما نه این که در پرداخت هم،در حد کلیشه ها و در سطح متوقف می شویم.مشکل عمده حس پنهان و بسیاری فیلم های سینمای ایران است که بیشتر دستی به سر وروی یک طرح تکراری می شکند(فقط).بسیاری قصه های تکراری به سر دوزی دچارشده اند و احیانا با جابجایی آدم ها و رخدادها از آنها،نقیصه ای و تفاوت چندانی رخ نمیدهد.تمرکز فیلم ها بر افزودن حشو و اضافات روایتی به همان طرح است و آدم ها معمولأ از قصه ها جا می مانند.کمتر می توان آنها را به خاطر سپرد و چون حواس فیلم به تصویر کردن داستان معطوف می شود،شخصیت ها با پرداختی ناقص،صرفأ مورد استفاده ی ابزاری/ روایتی قرار می گیرند.گاهی به قصد عمق بخشی یا گریز از تخت ماندن آدم ها به رفتار یا ویژگی یا گفتاری متوسل می شوندکه نه تنها کاربرد ندارد،بلکه باعث ابهام یا ناهمگونی هم می شود. محض نمونه نگاه کنیم به سه آدم اصلی حس پنهان.امیر زندی را در محل کارش می بینیم که به تماس همسرش پاسخ نمی دهد.رعد و برق و باران هم برقرار است.فیلم ساز اصرار دارد که در همان فصل اول،روابط بحرانی آنها را نشان دهد و به فلش بک متوسل میشود.فروتن عصبی است و به زنش می گوشد:«تو برو به مریضات برس.»با همان افه های عصبی و اغراق آمیزش که البته در قیاس با بازی اش در زن دوم،اینجا کنترل شده تر است.همان گونه که زنده یاد شکیبایی تا سال ها نتوانست از قالب هامون جدا شود،فروتن هم در کلیشه ی بازی قرمز گرفتار شده است.کارنامه اش نشان می دهد که هر وقت توانسته تکان های دست و پا و میزان بازکردن چشم،وسینه جلو دادنهایش را کنترل کتد،بازی موثرتری داشته است.شتاب فیلم برای نشان دادن این درگیری در آغاز فصل،تا حدی ست که به چنین فلش بک کوتاه نابه جایی تن میدهد.آغاز با بحران،به درامی جواب می دهد که برای ضرباهنگ ادامه اش هم فکری کرده باشد،در حالی که در اینجا بر ضد قصه عمل می کند،چون درست پس از این است که ماجرای برخورد تصادفی با ندا و بهرام پیش می آید و به دلیل فصل قبل،کل این سکانس با نگاه پیش گویانه ی تماشاگر درباره ی قطعی بودن ادامه ی رابطه ی آن دو،کم اثر و خنثی میشود.حتی حمله عصبی بهرام هم در حاشیه ی این آشنایی کلیشه ای/تصادفی باقی می ماند.پس از این چه اتفاقی می افتد؟رابطه ی امیر و سیمین همچنان در همین حد ازبحران باقی می ماند و نهایتا در حد یکی دو مشاجره و حرافی های مکرر هردو در توضیح و توجیح و مقصر یابی،در واقع علیت فصل چینی قصه برای گفتن همین حرفهاست و چون مجالی برای باورشخصیتها نیافته ایم،درگیر بحران روابط آنها هم نمی شویم و گاهی به دلایل و واکنشهای آنها با تعجب نگاه میکنیم. امیر7یا8 بار تکرار می کند که همسرش به مریض ها بیشتر اهمیت میدهد،و همچنین دو مشکل/خواسته ی بعدی اش که غذای پخته و بچه است! آیا قرار بر ریشه یابی مشکلات زناشویی است یا خاکستری کردن شخصیت امیر.سیمین هم دچار همین موقعیت است.نقشی که عمدتأ منفعل و وضعیتی که در سطح و بی اوج و فرود جدی باقی می ماند.او یک روان پزشک است،اما نهایتا در حد مشاجره و کمی فکر و آشفتگی محدود می شود.راهکارش برای حفظ زندگی به خورشت بادمجان با ترشی انبه ختم می شود.(همونی که دوست داری!) البته یک بار هم به ندا سر میزند و چند جمله ای در گلخانه باهم حرف می زنند.بدتر از همه اینکه برای خاکستری شدن،ناگهان به گونه ای بی ربط سر و شکل یک بیمار روانی با رفتارهای وسواس گونه پیدا می کند،این که دلیلش برای بچه دار نشدن ترس از بیماری های احتمالی ذهنی/ارثی فرزند است.او می تواند دچار چنین مشکلی باشد اما نه به این صورت پیش و پس.ما هیچ گاه به شکل درست و کارآمدی به خلوت درون این زن و شوهر نزدیک نمیشویم.دو بار هم که وربین می کوشد با گسست از پیرامون به نمای درشت صورت سیمین نزدیک شود، حس به درد بخوری خلق نمی شود.یک بار در مطب است،آن جا که بهرام در حال گفتن از نامزد مرده(یا به قول خودش کشته شده)است و به بهانه ی این سوال از سیمین که کسی را دوست دارد یا نه،به چهره ی تغییر یافته ی سیمین نزدیک می شویم. درست در همین جاست که جمله ی بی ربط بهرام(اگر کسی را دوست داری اذیتش نکن) کار را خراب می کند و میمیک بازیگر هم به درون گرایی نمی آید.یک بار در آخر فیلم که به مزار بهرام سر می زند و اتفاقأ ندا هم آن جاست،باز دوربین بر صورتش مکث می کند،اما چیزی جز یک خواهش التماس گونه در آن دیده نمی شود-که مثلأ:دست از سر شوهر من بردار لطفأ!از سوی دیگر واقعا عجیب است که یک دانش آموخته ی سینما و آشنا با سینمای جهان،برای نزدیک شدن به ذهنیت آشفته ی آدمهایش از فلش بک های تقطیع شده صوتی/تصویری بهره بگیرد.دو بار برای سیمین و دوبار هم برای امیر.جالب است که کل سکانس کوتاه زن در سمینار پزشکی،به دلیل شنیدن همین گذشته کلامی است.سراسیمگی امیر هم با رانندگی آشفته و دیدن همین تصویرهای گلچین شده است که در واقع عصاره ی داستان و بحران هم هستند.دوستانشان رضا و ناهید که معلوم نیست چه جور ارتباطی و بر مبنای چه گذشته ای با هم دارند،و جز شنیدن مشاجره ها و یک واکنش عصبی بی تاثیر ناهید،نقشی در ماجرا ندارند،از آن آدم های داستان پر کن که حذفشان هیچ خللی ایجاد نمی کند.در واقع محصول نگاه ادویه ای فیلم ساز به برخی آدم ها و رخدادها.یکی از مهمترین مشکلات حس پنهان،این است که بسیاری از فصل ها(گاهی فصل های بسیارکوتاه) کار کردی در حد چند جمله ی توصیفی/تحلیلی یا قصه پرداز دارند.محض تمونه سکانس بستنی خوردن ندا و امیر و همچنین ماندن پشت دربسته ی جگرکی و رد و بدل کردن چند جمله ی اطلاعاتی درباره ی گذشته است،وشی که در فیلم،عمدتا در نیمه ی نخست آن به شیوه ای رادیویی ادامه می یابد و به بهانه های مختلف،آدم ها و به ویژه ندا درباره خودشان تویح می دهند.سکانس حضور در فروشکاه صنایع دستی فقط برای گفتن این جمله ی نغز ناهید است که«مرده فقط لنگ و لگد می اندازند ودوباره برمی گردند سرجاشون.» همچنین کل فصلی که امیر رفته پیش ناهید و رضا تا از خودش دفاع کند و توجیه های قبلا شنیده شده را دوباره بشنویم.دست آخر هم واکنش و جمله ی(بازهم بی ربط)ناهید که« سیمین حق نداره عاشق بشه؟»!چند فیلم کوتاه خوب،به شرط تمرکز و پرداخت جزیی نگر در این فیلم پنهان است.اما این جا به گونه ای نچسب بر فیلم سوار شده اند.مثلا فیلمی درباره ی مردی که عاشق سرعت در بیابان است.یا فیلمی درباره ی بیماریهای متنوعی که در مقابل یک روان پزشک قرار میگیرد.یا فیلم درباره ی یک دختر عکاس و برادر مجنون و مادر بزرگشان.یا فیلمی درباره ی عکاسی که از یک پیرمرد مردنی عکس نمی گیرد.حتی فیلم درباره ی زنی که از زاییدن نوزاد و معلول می هراسد...اما هیچ کرام از اینها(جز رفتار بیماران در مطب)با حس پنهان جفت و جور نمیشود. بی ربط ترین شان ماجرای بیابان و سرعت است.متفاوت بودنش قابل انکار نیست اما کاملأ از فیلم جدا می ماند.این رفتار را می توان در هر فیلم دیگری جا داد. و در اینجا نه کمکی به پرداخت بهتر امیر می کند و نه بعدی به داستان می بخشد.کاملا مشخص است که فیلم ساز لانگ شات بیابان را دوست دارد و احتمالا به وسترن هم نزدیک است،اما...یکی از سکانس های بیابان این جوری است که دوربین کنار ماشین ثابت است و امیر و ندا را در دور دست می بینیم، خیلی دور.دو سه جمله ای به هم می گویند،از جمله اینکه هرکسی یک حس پنهان دارد که روزی آشکار می شود.و تمام.اگر یک فیلم کوتاه و کامل درباره ی این روحیه و رفتار امیر می دیدیم،شاید تا این حد نا مرتبط به نظر نمی آمد.یکی از بخش هایی که به مدد بازی های بازیگر نقش های فرعی،قابل قبول از کار در آمده،صحنه ای است که دو سه بیمار به سیمین مراجعه کرده اند.و رفتار آنها که درآن مطب سرتا پا سپید(شبیه مطب روان پزشک چه کسی امیر را کشت)و رفت و برگشت های حسی میان برخی همراهان بیماران رخ می دهد.اما پرسش این است که اگر این مریض ها بیشتر می شدند یا احیانأ کمتر،چه تغییری در درام محوری پیش می آمد؟واین که اصلا روان پریشان حس پنهان دیدنی تر بودند یا آدمهای اصلی؟حامد بهداد بازیگر جوان و توانایی ست که یکی از بهترین بیماران روانی سینمای ایران را خلق می کند.او بی مهاری جذاب چنین نقشی را کاملا کنترل شده عرضه می کند واساسا مولفه اضطراب یکی از بخش های موفق بازی های اوست.او بخش مهمی از حس پنهان را به عهده گرفته و آشکارا بازی اش،فصل هایی که را که در آن حضور دارد برجسته می کند.شاید این برجستگی و تفاوت را بتوان اشکال دانست،اما قطعا به او مربوط نمی شود و نویسنده و فیلم ساز در برابر این اختلاف سطح شخصیت/بازی ها مسئول اند.بهداد می تواند توأمانی عشق و استیصال و خوف انگیزی را در بازی وبه ویژه نگاه و لحن خود خلق می کند.و اصلأ نیازی نبود که چند بار بگوید که این جور آدم ها را باید کشت تا بخواهد ما را نگران کند،که البته تشویق اضافه ای هم ایجاد نمی کرد.بر خلاف ریشه یابی ناکام فیلم درباره ی کنش های بقیه،این جا می توان جنون او را باور کرد و عشقی را که به نسیم داشته و به ندا دارد.بیش تر این تأثیرها نمایشی در بازی و بهره وری درست او از همهی ابزار نمایشی در بازی ست.مثلا نکاه کنیم به جزییات رفتارش،وقتی بر آن کاناپه سفید در مقابل سیمین نشسته و بی تاب است.او حرکاتش را توزیع می کند و مثلا در جای درستی دستش را عقب می کشد و دست دیگرش را به دماغش می کشد.بهترین فصل فیلم هم با حضور او رقم می خورد و عجیب این که کارگردانی صحنه و دینامیسم آن هم یک سر و گردن از بقیه ی فیلم بالاتر است.آن جا که ندا به کارگاه بر می گردد و بهرام منتظر اوست.او پیش تر در محل کار امیر،گردنبند سبز مادرشان را یافته و از این بخشش خواهرش خشمگین است.وحشت آسیب رسانی احتمالی او(هم در ما و هم در نگاه ندا) در کنار منبع نوری که با ضربه ی دست او به حرکت درآمده و نورهای لکه ای بعدی،فضای موهومی را خلق می کند.این فضاسازی به همه ی دیالوگ ها و حرکت های بعدی آن ها بار دراماتیک اساسی بخشیده است.در این جاست که ندا برای اولین وآخرین بار در برابر بهرام و در دفاع از رابطه ی عاشقانه اش می ایستد..حتی گردن بند را از گردن او می کشد و زخمی اش می کند.بازی های آن دو همتراز هم است و بیش ترین تأثیر تقطیع نماهای درشت را هم در اینجا داریم.اینجا دیگر قرار نیست برای شنیدن این جمله ی ندا که« نمیذارم فرداموخراب کنی»،یک فصل خنثی چیده می شود.شاید با اشاره به این سکانس موفق فیلم،باید به این نکته ی بدیهی اشاره کرد که حرکت ها و جمله ها در خمت آفرینش فصل ها و داستان هستند و نه برعکس-درست مثل همه ی حضور بهرام و حتی مرگش که بهترین فرجام او بود،با انبوهی حس پنهان سرکوفته.

برچسب: نویسنده: بهنوش دانلود تاريخ: سه شنبه 5 ارديبهشت 1391 ساعت: 10:08

صفحه بندی