پیرمردی بود که با پسر، عروس و نوه اش در خانه ای زندگی میکرد. چشمهای پیرمرد ضعیف شده بود و خوب نمی دید. گوشهایش ضعیف شده بود و خوب نمی شنید، ز."/> پیرمردی بود که با پسر، عروس و نوه اش در خانه ای زندگی میکرد. چشمهای پیرمرد ضعیف شده بود و خوب نمی دید. گوشهایش ضعیف شده بود و خوب نمی شنید، ز."/> پیرمردی بود که با پسر، عروس و نوه اش در خانه ای زندگی میکرد. چشمهای پیرمرد ضعیف شده بود و خوب نمی دید. گوشهایش ضعیف شده بود و خوب نمی شنید، ز"/>
خرید بک لینک

درباره سایت

 بهنوش دانلود

بهنوش دانلود.درآمد.کسب درآمد.بزرگترین فروشگاه اینترنتی.بزرگترین فروشگاه اینترنتی ایران.بزرگترین فروشگاه اینترنتی:موبایل و هدایای دیگر هدیه بگیرید , 1 , 0 , d , فروشگاه آنلاین , cloob , فروشگاه , 3 , نانسی عجرم , همراه با جدیدترین آپدیت ها , اخبار بانوان , کتاب کسب و کار اینترنتی , آموزش برنامه تمرینی به مدت 4 هفته با وزنه و بدون و , خرید اینترنتی , شیلا دانلود , حل انتگرال بصورت آنلاین , لینک باکس افزایش بازدید سروجهان , سیستم تبلیغات کلیکی و کسب درآمد ادزسنتر24 , درآمد اینترنتی , کسب درآمد اینترنتی , ::جایزه بگیرید:::گوشی موبایل::لپ تاب:::

امکانات وب

اشتراک گذارÛx8c صÙx81Øxadات اÛx8cÙx86 ساÛx8cت -->-->--> -->-->--> -->-->--> اÛx8cÙx86 صÙx81ØxadÙx87 را بÙx87 اشتراک بگذارÛx8cد Ùx81رÙx88شگاÙx87 Ø´Ûx8cÙx84ا
-->-->-->--> -->-->--> -->-->--> -->-->--> -->-->--> -->-->--> -->-->--> -->-->--> -->-->--> -->-->--> -->-->--> -->-->-->

Ø¢Ùx85ار ساÛx8cت

-->-->-->
-->-->--> âx9d¤ OOO lll AAA lll AAA âx9d¤
Ùx87Ùx85Ùx87 Ø®Ùx88Ø´Ú©Ùx84ا جات خاÙx84Ûx8cÙx87 Ù¾Ûx8cØ´ Ùx85ا.بÛx8cا Ùx85Ùx86تظرتÙx85 - **ooolllaaalllaaa** بÙx87Ùx86Ùx88Ø´ داÙx86Ùx84Ùx88د
-->-->--> -->-->--> -->-->--> -->-->-->

کد Ùx85تØxadرک کردÙx86 عÙx86Ùx88اÙx86 Ùx88ب

-->-->--> Future Google PR for xpango.nilooblog.com - 5.13 Future Google PR for xpango.nilooblog.com - 5.13 Future Google PR for xpango.nilooblog.com - 5.13
justify" dir="rtl">پیرمردی بود که با پسر، عروس و نوه اش در خانه ای زندگی میکرد. چشمهای پیرمرد ضعیف شده بود و خوب نمی دید. گوشهایش ضعیف شده بود و خوب نمی شنید، زانوهایش هم موقع راه رفتن می لرزید. وقتی سر میز غذا می نشست از ضعف و پیری قاشق در دستش میلرزید و غذا روی میز میریخت. حتی وقتی که لقمه در دهانش میگذاشت غذا از گوشه دهانش بیرون میریخت و منظره زشتی بوجود می آورد. هر بار پسر و عروسش با دیدن غذا خوردن او حالشان بد میشد. تا اینکه روزی تصمیم گرفتند پدربزرگ درگوشه ای پشت اجاق بنشیند و آنجا غذایش را بخورد.

از آن روز غذای پیرمرد را در یک کاسه کوچک و گلی میریختند. غذای او آنقدر کم بود که هیچ وقت سیر نمیشد. در نتیجه وقتی که غذایش تمام میشد با حسرت به میز نگاه میکرد و چشمهایش از اشک پر میشد.

روزی لرزش دست پیرمرد به حدی بود که کاسه از دستش افتاد و شکست. عروس جوان ناراحت شد و حرفهای زشتی به او زد؛ ولی پیرمرد چیزی نگفت و فقط آه کشید. بعد برای پیرمرد یک کاسه چوبی بیارزش خریدند.پیرمرد شکایتی نکرد و هرروز توی آن غذا می خورد .

روزها آمدند و رفتند. تا اینکه روزی زن و شوهر نشسته بودند و با هم حرف می زدند، پسر کوچولوی چند تکه تخته روی زمین گذاشته بود و سعی می کرد آنها را به هم وصل کند.پدر پرسید:«چکار میکنی پسرم؟»

پسر جواب داد:«می خواهم یک کاسه چوبی درست کنم تا وقتی که تو و مادر پیر شدید؛ غذای شما را توی آن بریزم و جلویتان بگذارم.»

زن و مرد به هم نگاه کردند و ناگهان بغزشان ترکید. به این وسیله آنها به خود آمدند و روز بعد، پدر بزرگ پیر را سر میز آوردند تا همه با هم غذا بخورند.

از آن روز به بعد، اگر دست پیرمرد می لرزید و غذا را می ریخت، کسی به او حرفی نمی زد.

برچسب: نویسنده: بهنوش دانلود تاريخ: چهارشنبه 6 ارديبهشت 1391 ساعت: 3:00

صفحه بندی